تبليغاتX
( گل من . . .)

( گل من . . .)
برام هيچ حسى شبيه تو نيست...


پيوندهای روزانه
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
سلام سلام صد تا سلام....                                                    

خوبی عزیز دلم؟؟؟

این همفته مامان خیلی اذیت شد....معده درد و کلیه درد امانمو بریده بود!!!آزمایشمو تکرار کردم تا ببینم چی میشه/

شما چطوری؟خبری ازت نیستا کلک!!!

نمیخوای یه تکونی چیزی بخوری مامانت حال کنه؟؟      

شبا که دلم هواتو میکنه صدای قلبتو که تو گوشیم ضبط کردم گوش میکنم      

و یه ذره آروم میشم!                                                               

امروز 16 هفته و 4 روزه که با همیم....شکر خدا هزار هزار تا!!!           

 

برای اینکه بفهمم شما پسملی یا دخمل باید تا 29 بهمن صبر کنم...وااااااااای خیلی مونده تا اون روز!

آخه دل تو دلم نیست دیگه!

برات 2 تا کلاف کاموا خریدم تا یه سرهمی خوشگل ببافم.رنگش یه سبز خیلی نازه...هم دخترونس و هم پسرونه!!!

چیکار کنم دیگه؟!!! ههههه

امیدوارم سالم و سرحال باشی و تا روزی که برم سونو و بتونم ببینمت کلی منتظر میمونم!

فعلا خدا نگهدار....و به امید دیدار!



[ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 12:51 ] [ ati ]

سلام نفس من!!!

خوبی مامانی قشنگه؟؟؟ امروز وارد هفته 15 شدی عزیز دلم!

این هفته چند تا روز سخت داشتم...هی دلشوره ...هی استرس!!! نمیدونم چرا؟؟؟ 4 شنبه با مامان میترا رفتیم پیش دکترش...از قدیم ندیما منو میشناخت و از خبر اومدن تو خیلی خوشحال شده بود. همه چیو نگاه کرد و گفت فقط آزمایش ادرار رو یه بار دیگه تکرارش کن که خیالت راحت راحت بشه. بعدشم گوشیو گذاشت رو شکمم و صدای قلبتو که ماشاالله تند و تند میزد شنیدم.تازه فهمیدم چرا اینقدر زیر دلم خالی شده بود,آخه شما تشریف بردی بالاتر !!! کلی نگرانم کردیا بلا!!! دکتر فقط گفت شیر زیاد بخورم...منم که مخلص شیر!!! 

از خدا میخوام هر کس آرزو داره این صدارو بشنوه خدا زود زود حاجت دلشو بده...       تو که میدونی مامانی از این دوستا کم نداره...پس به من قول بده یه توک پا بری پیش نی نی هاشون و ازشون بخوای زود زود بیان پیش ماماناشون و اینقد این مامانای منتظر رو اذیت نکنن!!!قول بده بهم...

داره کم کم باورم میشه که هستی...نمیدونی چقدر برای ما که این همه وقت منتظر بودیم و چشم براه,چقدر سخته باور کردن یه موضوعی که خوشحالت کنه...

امیدوارم به لطف خدا این روز ها به سلامتی و شادی بگذره و تو هم سالم و خوب رشد کنی و زود بیای بغلم...

این روزا با بابایی در مورد اسم شما خیلی بحث میکنیم!ههه

اگه شما پسملی باشی به نیت امام حسین و این که خبر اومدنت تو دل من رو شب اول محرم شنیدیم و به احترام آقا که همیشه هوای ما رو داشتن, اسمتو میداریم >>> "حســـــین"

و اگه دخملی باشی به لطف خدا...به نیت خانوم اسمتو میذاریم>>>> " فاطــــــــمه " 


امیدوارم نامدار باشی و عزیز...عزیزم منتظرتم .


[ جمعه بیست و سوم دی 1390 ] [ 17:30 ] [ ati ]
سلام مامانی خوشگل من!!!

عسلم...امشب که اومدم برات بنویسم، تو ۱۳ هفته و ۴ روزته!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

ماشا الله....همه  چی خوب بوده شکر خدا.لباسام دارن یه ذره برام تنگ میشن!!!عیب نداره...میرم لباس گشاد میخرم که شما جات راحت باشه و هی اینور و اون ور بری و شنا کنی!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

همه دوستای همسن تو با ماماناشون رفتن یه چیزایی خریدن.لباس و شیشه شیر و این حرفا!!!

اما منو بابایی برای شما پیش بینی کردیم! سال ۸۳ که رفته بودیم زیارت خونه خدا،یه چمدون برای شما لباس آوردیم!!!ههه   

از اون به بعد هم هر جا رفتیم یه چیزی به چمدونت اضافه کردیم.!  

یه روزایی که دلم خیلی برات تنگ میشد میرفتم چمدونتو میاوردم و دونه دونه لباساتو نگاه میکردم و گریه میکردم!!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

اما خدا رو شکر........... الان همه چیز مرتبه و با امید به لطف خدا میرم و چمدونتو میارم...بعدا عکس چند تا از لباس خوشگلاتو برات میذارم اینجا!!!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

اون مدت هم که سر کار میرفتم هر بار یکی دو تا تکه برات میاوردم...حالا با تمام وجود منتظرم تا سالم و سلامت بیای و اونا رو تنت کنم عزیزکم...

                  تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

امشب یکی از بچه های سایت از دل مامانش رفت!!!من خیلی حالم بد شد.خدا تو رو و همه نینی ها رو برای مامانشون حفظ کنه.آمین

[ دوشنبه نوزدهم دی 1390 ] [ 23:45 ] [ ati ]
یک ماه از خبر اومدنت گذشت و تو الان ۱۱ هفته و ۵ روزته...

باید برای سونو ان تی و آزمایش غربالگری برم...خیلی دلشوره داشتم.

صبح بلند شدم و با مامان میترا و بابا ناصر رفتیم آزمایشگاه نیلوفر.یه آزمایش خون ازم گرفتن و بعد از خوردن یک محلول قندی یک ساعت بعد تست قند خون دادم...

نهار رو بیرون خوردیم و رفتیم سونوگرافی. دکتر یکبار سونو کرد و گفت برو باز هم آب بخور و بیا.

من هم اینقدر آب خوردم که داشتم میترکیدم.آخه میخواستم خوب خوب معلوم بشی!

دکتر میگفت این مثانه به این پری رو باید تو رکوردهای گینس ثبت کرد!!!

مامان میترا فیلمتو میگرفت و کلی زیر لب الحمدلله میگفت.منم ناخودآگاه خندم میگرفت قتی کله گنده تو رو میدیدم!

بعد ۴ روز جواب ها رو به دکتر نشون دادیم که گفت شکر خدا همه چیز خوبه و برام ویتامین و آهن و کلسیم نوشت.

امیدوارم همیشه حالت خوب باشه و سالم و سلامت تو دلم رشد کنی .منتظرتم گلم.

                         تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

اینم گزارش سلامتی شما:

 7 دي 90 

طبق سونو 11 هفته و 6 روزه بودی

(BPD)..... ميليمتر 20

(CRL)..... ميليمتر 59

(NT)...... ميليمتر 6/1

طول سرويكس : 36 ميليمتر

[ شنبه هفدهم دی 1390 ] [ 14:34 ] [ ati ]
سلام گلکم!

اولین باری که دیدمت، فردای روز آزمایش تو کلینیک ابن سینا بود.خانوم دکتر که سونو کرد از تعجب چشماش گرد شده بود و دور و بری هاش هم همه اومدن و شما رو دیدن...

با پرونده من که تو دستشون بود حق داشتن باورشون نشه!!!

شما اون روز ۷ هفته و ۴ روزت بود.از در کلینیک که زدم بیرون به همه اونایی که از دیشب منتظر بودن زنگ زدم.مامان بابایی که میگفت از دیشب خوابش نبرده و منتظر بوده(عجیب بود برام)

بعد از اون تا خونه مامان الهام جون پیاده رفتم و سیل تلفنها رو یکی یکی جواب دادم!!!

روز بعد رفتم پیش دکتر خودم و اونم دوباره سونو کرد و تاریخ قبلی رو تایید کرد.آسپرین و اسید فولیک هم برام نوشت و گفت یک ماه دیگه برای سونو ان تی و آزمایش غربالگری برم.

منم یک ماه رفتم خونه مامان میترا و استراحت کردم تا روز موعود برسه.

اینم اولین عکس زندگیت:

[ شنبه هفدهم دی 1390 ] [ 12:16 ] [ ati ]
 سال ۸۵ از کربلا برگشته بودیم که با بابایی تصمیم گرفتیم که به لطف خدا شما بیای پیشمون،از همون روزها دکتر رفتنام شروع شد...

اولها همه میگفتن مشکلی نیست،یک سال صبر کنین همه چیز درست میشه...

یکسال شد دوسال...شد سه سال...شد چهار سال ...اما شما نیومدی گلکم! 

دیگه همه فامیل هرجامنو میدیدن فقط از اینکه کجاها برام دعا و نذر کردن و کجا ها برام دخیل بستن میگفتن...اما من...تو ۲۴ سالگی(نمیخوام ادامش رو بگم) 

هر کسی یه دکتر معرفی میکرد...یه روش پیشنهاد میداد و...چقدر همه این کارها رو برای رسیدن به تو با تمام انرژی انجام میدادم...هر بار دلم پر امید میشد اما...انگار هنوز وقتش نرسیده

هیچ وقت به روی خودم نیاوردم که چقدر منتظرم...چقدر شبها به یادت بالشم خیسه و چقدر از اینکه همه رو نگران کردم دارم آزار میبینم.

بگذریم این وسطها خیلی مشکلات دیگه برام پیش اومد که نمیخوام هیچ وقت یادشون بیفتم...

سال ۸۹ ، سال مهمی برای من بود...بابایی دیگه پشتشو گرفته بود که به نتیجه برسیم.

یکبار آذر ۸۹ و یکبار اسفند ۸۹ میکرو کردم...اما نشد.بازهم نشد.دیگه آخرین راه بود که باز هم داشت به بن بست میرسید. 

دکتر ها میگفتن دیگه این راهها رو نرو فایده نداره.تو همین روزای نا امیدی خاله شهلا که بعدها میبینیش به من پیشنهاد داد برم اصفهان پیش یه خانوم مهربونی که با روش طب سنتی خیلی ها رو درمان کرده بود.

با نا امیدی اما به خاطر اینکه دیگه جایی برای حرف کسی باقی نمونه رفتم...چند بار تنها رفتم و اومدم.

فقط خدا میدونه که تو راه،تنها،با خودم و خدا چی میگفتم...فقط خود خدا خبر از دلم داره 

تا بالاخره آذر ماه ۹۰ درست شب اول محرم وقتی خسته از سر کار برمیگشتم،راننده منو جلو داروخانه سر خیابون پیاده کرد!

انگار یکی به من گفت که برم تو و یه بی بی چک بخرم.خیلی وقت از موعدم گذشته بود اما من هیچ امیدی نداشتم.منتظر نبودم.مطمئن بودم خبری نیست.مخصوصا اون چند وقت کارای سنگینی انجام داده بودم تا زودتر این چند روز بگذره چون تو نوبت کلینیک ابن سینا بودم.

با تمام ناباوری جواب مثبت بود...حتی جواب آزمایش خون اورژانسی اون شب(بتای ۳۸۰۰۰) نشون میداد که خیلی وقته از بودنت بی خبرم!!! 

بابا تو هیئت حاج منصور بود که بهش اس ام اس دادم! میگفت یه چیزی ته دلش خبردارش کرده بوده!!!اشک مامان میترا و باباناصر دایی محمدو مامان بابایی رو در آوردم.

واز اون روز تو شدی مایه آرامش من.

خدایا اازت ممنونم...از همه اونایی که دعام میکردن و به یادم بودن...و از تو که به حرفای مامانت گوش کردی و اومدی!!!

درسته خیلی اذیتم کردی ولی از این به بعد بیشتر حرف گوش کن باش و اینقدر اشک مامانتو در نیار.!

 

[ سه شنبه سیزدهم دی 1390 ] [ 20:45 ] [ ati ]
سلام
 
ان شاالله اينجا از اين به بعد محل دلنوشته ها و روزمرگيهاى من و گلمه!
 
گلى كه براى شكفتنش خيلى انتظار كشيدم.
 
ميخوام كمى ( فقط كمى) از دلتنگيهاى روزهاى انتظارمو اينجا بنويسم تا هيچ وقت فراموشم نشه كه براى اومدنت چقدر به خدا مديونم...
[ سه شنبه سیزدهم دی 1390 ] [ 20:0 ] [ ati ]

.: Weblog Themes By Mah Music :.

درباره وبلاگ

5 سال منتظرت بودیم...حالا تو اومدی!
سالم و صالح باش برامون همیشه...

كد تقويم

آرشيو مطالب
امکانات وب
<>

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس